تنهایی
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳  

رنگ های فراوان دارد

                  و صدا های متفاوت

گاهی سبز است و ساکت

گاهی خاکستری و پر از سر و صدا

               طعمش اما یکی است فقط!

                                  تلخ


 
سکوت
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥  

نه اینکه دردی نیست، گلویی نمانده برای فریاد!


 
یک گوش
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥  

 برای چند لحظه حرف نزن، چهره ات را غمگین نکن، سرت را تکان نده. سکوت کن. فقط گوش بده!

ببین میتوانی‌ یک گوش باشی‌ برای دردهایش یا نه! فقط یک گوش.

این بیشترین چیزیست که نیاز دارد.

نه یک همدرد، که نیستی‌ ...

نه یک غمخوار، که نمیتوانی‌ باشی‌ ...

یک گوش باش و بس!


 
مرورِ خاطرات
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢  

اشتباه را همان جا مرتکب شدم، همان جایی که چیزی که نباید را دیدم، همانجا که چیزی که نباید را خواندم، همان اولین باری که به دنبال آنچه نباید گشتم و بد تر از آن هنگامی که آن را پیدا کردم، همان جا که آن چه نباید را گفتم و آن چه باید را نشنیدم.


 
تو درک نمیکنی‌
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧  

هر انسانی‌ دردی دارد که فقط و فقط خودش آن را می‌‌فهمد

برای همین حق دارد بگوید: "نه تو درک نمیکنی‌"

و فرقی‌ ندارد چقدر بگویی که میفهمی، درک میکنی‌، ...

تو درک نمیکنی‌!


 
غروب
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩  

غروب دردناک نیست، خودش درد دارد. همراهی ما را می طلبد!


 
چشمان بی سو
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩  

چشمانم را بسته ام 

سوی دیدن نداشتند،

شاید هم داشتند و من ترجیح دادم نبینم.

گاهی ندیدن بهتر است


 
شهر من
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩  

شهر من خاکستری است

رنگ سیمان، رنگ جاده، رنگ مٍه، دود، ابر

رنگِ رفتن!

شهر من سفید می شود، گاهی ...

اما سبز نمی شود، هرگز!

کوه است، سنگ است، درخت نمی شود

بیابان است، رود نیست، دریا نمی شود

تاریک می شود، روشن می شود، اما نور نمی شود!

شهر من غمگین است ...

شهر من غمگین ترین شهر هاست ...


 
 
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸  

می روند و می آیند

می گویند، می خندند!

خستگی را می توان در چهره تک تک شان دید ... اما!

زندگی ..... 

و من میان هیاهو 

و خنده و گفتگو

نشسته ام و به شیشه ی بخار گرفته روبرو زل زده ام!

گویی که هرگز میانشان نبوده ام 

گویی من از دیار اینان نیستم

من از دیار آن قطره ای هستم که از بخار شیشه می لغزد 

و بر زمین می میرد!


 
دفتر تنهایی
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳  

دفتر تنهایی هایم پر شده است از صدای تو

تمام صفحاتش سیاه ِ نگاه ِ توست

و حاشیه هایش خاطرات با تو بودن ِ من

و من هر روز این دفتر را ورق می زنم! تمام نمی شود چرا؟ نمی دانم.