یکبار اتفاق می افتد و برای همیشه هم می ماند، ماندگار، ماندنی و فراموش نشدنی. خاطره را می گویم. هر چقدر تلاش کنی که بسازیش، نمی شود که نمی شود، چون تو نیستی که می سازیش، اوست که اتفاق می افتد و می ماند برای همیشه. همین است که یک زمانی 6000 کیلومتر می شود هیچ و یک زمان چند متر و چند صد متر و چند کیلو متر می شود یک دنیا راه. تو نیستی که تصمیم می گیری، اوست که تصمیم می گیرد و به هیچ کس هم ربطی ندارد... اگر بخواهد اتفاق می افتد و اگر نخواهد نه.
شاید این است که جاودانه اش می کند، همین تک بودن و تکرار نا پذیری... اگر نبود که برای تو خاطره ی دریای شمال دیگر معنی نداشت، چون آن خاطره و آن دریا و آن آب بازی و آن افتادن درون آب، همه و همه در یک شرایط خاص و یک بار اتفاق افتادند و او خواست. حالا اگر همه چیز را جور کنی و همان کار ها را بکنی، این دیگر آن نیست و آن تک است و تک می ماند.
شاید همین باشد که ارزشش را باید دانست، نباید بیاندازیش دور، حتی اگر بد است از نظر تو، یادت باشد خاطره است و تک است و تکرار نشدنی. اما اگر انداختیش دور دیگر امیدی نداشته باش که بهترش جایگزین می شود، چون بهتر و بد تر اینجا معنی ندارد و قیاس هر دو تایی از آن قیاسی است مع الفارق و خارج از ارزش و آنی که از دست دادی تک بود و بهترین در نوع خود.
* مسخره گیش اینجاست که من زیر دوش یاد دریای شمال توی اون شب و آب بازی و افتادن توی آب افتادم و دلم تنگ شد.... تو بگو خری، می دونم اما اون خیسی کجا و این کجا.
* اذیت نمی کند، دلهره می آورد ...