درد
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸  

هی می گیرد و هیچ ول نمی کند

این درد ِ بی درمان


 
خاطره
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥  

یکبار اتفاق می افتد و برای همیشه هم می ماند، ماندگار، ماندنی و فراموش نشدنی. خاطره را می گویم. هر چقدر تلاش کنی که بسازیش، نمی شود که نمی شود، چون تو نیستی که می سازیش، اوست که اتفاق می افتد و می ماند برای همیشه. همین است که یک زمانی 6000 کیلومتر می شود هیچ و یک زمان چند متر و چند صد متر و چند کیلو متر می شود یک دنیا راه. تو نیستی که تصمیم می گیری، اوست که تصمیم می گیرد و به هیچ کس هم ربطی ندارد... اگر بخواهد اتفاق می افتد و اگر نخواهد نه.

شاید این است که جاودانه اش می کند، همین تک بودن و تکرار نا پذیری... اگر نبود که برای تو خاطره ی دریای شمال دیگر معنی نداشت، چون آن خاطره و آن دریا و آن آب بازی و آن افتادن درون آب، همه و همه در یک شرایط خاص و یک بار اتفاق افتادند و او خواست. حالا اگر همه چیز را جور کنی و همان کار ها را بکنی، این دیگر آن نیست و آن تک است و تک می ماند.

شاید همین باشد که ارزشش را باید دانست، نباید بیاندازیش دور، حتی اگر بد است از نظر تو، یادت باشد خاطره است و تک است و تکرار نشدنی. اما اگر انداختیش دور دیگر امیدی نداشته باش که بهترش جایگزین می شود، چون بهتر و بد تر اینجا معنی ندارد و قیاس هر دو تایی از آن قیاسی است مع الفارق و خارج از ارزش و آنی که از دست دادی تک بود و بهترین در نوع خود.

 

* مسخره گیش اینجاست که من زیر دوش یاد دریای شمال توی اون شب و آب بازی و افتادن توی آب افتادم و دلم تنگ شد.... تو بگو خری، می دونم اما اون خیسی کجا و این کجا.

* اذیت نمی کند، دلهره می آورد ... 


 
یادم باشد
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد... 

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد... 

راهی نروم که بیراه باشد، 

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را...  

یادم باشد که روز و روزگار خوش است!

همه چیزروبه راه و بر وفق مراد است و خوب... 

تنها دل ما دل نیست... 

 

* شعر از یغما و اجرا از ناصر عبداللهی :گریه کردم

برایم حرف بزن! فقط کمی...


 
نوعی دیگر
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧  

سعی کردم به چیزهایی که می توانم از آینده انتظار داشته باشم فکر کنم، اما فکرم می رفت سراغ گذشته، تا اینکه داروی لعنتی اثر خودش رو گذاشت و خواب رفتم و خواب تو را دیدم! نمی دانم آینده بود یا نه، اما گذشته نبود... از گذشته ی زیبایمان زیبا تر بود و این زیبا تر بودن را نمی دانم درک می کنی یا نه؟

تا به حال چندین بار سعی کرده ام، اما هیچ باری به نتیجه نرسیده ام. شاید زیادی خیال پردازی می کنم. شاید دلیل همه ی سختی هایی که می کشم همین خیال پردازی های بی خود باشند، شاید تقاص همین خیال پردازی های ادامه دار را می دهم! اما نه، این خیال را دیگر رها نخواهم کرد، که تنها چیزی که برایم باقی مانده همین خیال های داشتن تو است. شاید روزی توانستم به واقعیت بیاورمشان، یا حداقل آنها توانستند من را با خود به خیال ببرند...

داستان خوب، مثل غذای خوب است، نباید تند تند بخوری! باید مزه مزه اش کنی، باید طعم تک تک اجزایش را حس کنی... تا شاید وقتی که تمام شد حسرتش را نخوری. اما دوست خوب اینجور نیست، هر چقدر هم حسش کنی، همینکه از دستانت دور می شود، همینکه برای خداحافظی می آید حسرت شروع می شود، چه این خداحافظی موقتی باشد، چه دائمی!

"می ترسم از دلبستگیهای جدید" این را تو گفته بودی، اما امروز من باور کرده ام! شاید هم باور نکرده ام، اما بر من چیره شده است. نمیدانم هم شده است جواب اکثر سوال ها... واقعا نمی دانم.


 
کافه
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤  

حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمی زنه
حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه کافه نیست

دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره
هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست.


* کافه نادری نه، اما حکایت ما و پاتوق است ... نه؟

 


 
تمام
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠  

خفه می شویم و می خزیم درون پستوی نمناک... مثل کرم می لولیم توی گل ها ... اشکی هم نداریم که بریزیم... همون بهتر که قناری تک مونده بمیره از تنهاییش تا اینکه مجبور باشه برای خوشی بقیه دروغکی آواز بخونه...

زندگی که نمی کنیم، کاش مردگی را بتوانیم...

 

تمام


 
تو
ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩  

اومدی بهم گیر دادی که زیادی دارم منطقی فکر می کنم و ایده آلیست و اینا...

ولی باید بشینم از رو چیزایی که بهت گفتم چند دور بنویسم که همشون همیشه یادم بمونه.. لازمه برام!


 
اهلی...
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥  

می خوام، اما نمی تونم آدمها رو اهلی کنم...

شازده کوچولو! تو هم کمکم نمی کنی؟ :(


 
فرق
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  

فرقش اینه که الان بیشتر سعی می کنم منطقی فکر کنم و کمتر به نتیجه می رسم.

بقیه چیزاش فرقی نداره... فرقش اینه که دیگه ندارم ... نه شوقی نه امیدی ...

 

یاد آدم های خسته می افتم... کاش می شد برای مدت نا محدود خوابید... شاید این خستگی بیرون می رفت از دلم...

فرقش .... فرقش اینه که با اینکه الان می دونم ... هم چیزای خوب رو... هم چیزای بد....

خوابم میاد... کسی منو بیدار نکنه لطفا!


 
همه حرفا که آخه گفتنی نیست...
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱  

خیلی وقته...